تبليغاتX
بودن در نبودن

بودن در نبودن

محمد

سلامی با بویه تلخ خدا حافظی

امدم برای خدا حافظی حرمت سلام رو نگه میدارم و باز هم خدا حافظی اتش زد بر دامن

 سلامی چو بوی خوش آشنایی

شاید براتون خدا حافظی عادت شده باشه...... مثل تمام بدی ها که گاهی عادت میشه

 که  خوشبختانه یا بد بختانه ولی من هنوز عادت نکردم حداقل به این خداحافظی ولی کم کم باید عادت کنم یعنی مجبورم عادت کنم 

اسم منو نزارید ضعیف که از خودم گذشتم برای همه در مورد همه چیز

دیگه نمیتونم یعنی اگرم بخوام دیگه فرصتی......

نه به خاطر ضعیف بودن بلکه به خاطره قوی بودن و پست بودن حریفم ((دنیا))

شایدم ضعیف بودم.......................!!!!!!!؟؟؟؟؟؟

اگه عمری باقی بود

اگه زنده بودم  ....

دوباره از اول شروع میکنم ....

((حلالم کنید)) هر جا و با هر کسی هستید تا اخر عمر موفق باشید و سلامت

دوستتون دارم

سرتون رو درد اوردم

خدا حافظ شاید برای همیشه


نه به انتظار یاری                  نه زیار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزدو بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری


خوابیدی بدون لالایی و قصه

         بگیر آهسته بخواب بی درد و غصه

         دیگه کابوس زمستون نمی بینی

        توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

        دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

        یا با حسرت که بری یا که بمونی


هیچ می دانی تو جان منی در میان جمع جانان منی

گر نباشی جان از تن جداست تو سر اغاز و پایان منی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

سلامی به سردی روزهای بی خاطره

سلام دوستان گلم امشب سنت شکنی کردم اومدم اپ کنم اخه خیلی دلم گرفته

نمیدونستم چیکار کنم که اومدم پیش شما  زندگی خیلی سخت شده ها مگه نه دیگه وقتی یک ادمو میبینم 

از کنارم رد میشه یا یک بچه گدا بهم نگاه میکنه تحمل ندارم

نگاهش کنم.....بهش بخندم ....باهاش گریه کنم

این چرخش مسخره ثانیها برای ما

و زندانی شدن ما تو قفس پنجره ها بزارید از اول شروع کنم از ((بودن در نبودن))

همیشه سعی کردم برای دیگران باشم  اونطوری که دیگران هستن باهاشون باشم

دوست دارم همیشه دیگران از با من بودن لذت ببرن تا من از با دیگران بودن

 برای همین خودمو گم کردم یا بهتر بگم هستم ولی خودم دیگه خودمو احساس نمیکنم

خیلی احساس خوبی  همراه با درد 

به دنبال درد بودن درد هم میاره

زندگی تلخ ترین خواب من است

                                       خسته ام خسته از این خواب گران

دوستان باید بروم...

                        باید برم تا اشراق

با من همه پرواز کنید

                              بالهای مرا باز کنید.... بالهای مرا باز کنید

ببخشید شعر خیلی کم میگم اینجوری میشه دیگه...  سکوت..............

ولی سکوت  از خیلیییی چیزای دیگه به نظر من بهتره 

چون اگه نبود که خدا سکوت نمیکرد

راستش رو بخواید دیگه نمیدونم چی بگم

چون دردو دل بلد نیستم یا بهتر بگم کسی رو نداشتم که براش درد و دل کنم

شاید کمتر کسی اینو بدونه به جز اشنایان و دوستان صمیمی ولی من بهترین کسم رو .....

بهترین شما کی؟

که تمام وجودتون برای اونه

من در بد ترین شرایط از دستش دادم تو یک تصادف

بعدش خودمو  که فقط میتونستم براش درد و دل کنم

بعدش کسی که انتظار نداشتم 

بعدش خدا میدونه................

دیگه چند وقته احساس میکنم فقط بودنم 

محض موندنه

دیگه بودنم بوی اضافی بودن میده 

خدایا تمنا میکنم اگه زجرم میدی اشکال نداره فقط بهم یک جوری بگو که من

رو هم داری میبینی

تو رو خدا ناراحت نشید 

اگه کسی ناراحت شد ببخشید

 کامروا باشید و همیشه شاد و خندان


  عشق يعني لايق مريم شدن ... عشق يعني با خدا هم دم شدن ... عشق يعني جام لبريز از شراب ... عشق يعني تشنگي يعني سراب ... عشق يعني خواستن و له له زدن ... عشق يعني سوختن و پر پر زدن ... عشق يعني سال هاي عمر سخت ... عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ ... عشق يعني با " خدا يا " ساختن ... عشق يعني چون هميشه باختن .... يعني حسرت شب هاي گرم ... عشق يعني ياد يک روياي نرم .... عشق يعني يک بيابان خاطره ... عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره             

  


                                              

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

جوابها

سلامی دوباره 

امروز که نه امشب تصمیم گرفتم جواب چند تن از دوستان گلم رو بدم

اول از مریم خانوم کریمی: منظور من از لطمه زدن به اصل جامعه به بنیان حجابی جامعه از دید

جمع اشاره کردم و از دید فردی به حق نفس اشاره کردم  در ادامه بله منم برای همین گفتم به اصل جامعه ضرر نزنه  در مورد سخن امام علی هم من منظورم ارف بود یا به عنوان دیگه مصلحت

برای بقای اسلام همون بحث کمترین و بیشترین در اسلام که اگر مطالعه کنید بهتره اینجا فکر نکنم

بشه حق مطلب رو کامل ادا کرد

به بقیه دوستان هم به ای میلشون جواب ها رو دادم که به میلم زدن

از دوستان خوب نیکو خانوم هومی جان مهدی افشین و نیلوی عزیز ۱ اشنا  رضا جان

مهم نیست و سحر جان  که لطف داشتن گفتن به قیافم نمیخوره هم کمال تشکر و سپاس گذاری رو دارم

و تمام کسانی که به من میل زدن چه تشکر کردن چه فحش دادن چه انتقاد من دست بوس همه شما هستم

 بقیه جواب ها رو هم به میل هاتون زدم


سوال جدید دوستان من در مورد خدا بود که شامل ۱۶ نفر میشدن اخه دوستای من میدونن که من چه قدر نسبت به خدا کنجکاوم

خدااااااااا

نمیدونم چی بگم 

تنها سه حرف...... تنها سه حرف

خدا شاید به خاطر کثرت وجودی که داره ما نمیتونیم ببینیمش

تا حالا از خودتون پرسیدید چرا ما خدا رو دوست داریم

جواب من اینه چون ما در خودمون چیزی رو کم میبینیم یا خودمون رو متعلق به چیزی میدونیم

شاید قبول این حرفی که میخوام بزنم برای شما مشکل باشه ولی میگم

من یا به نظر من خدا در زندگی ما هیچ نقشی ایفا نمیکنه

شاید متمن نباشم هنوز ولی دوست دارم نظر شما رو هم بدونم

بزارید مثال بزنم شما میگید خدا سرنوشت ادما رو میدونه همه میگن

اگه خدا میدونه پس دیگه معنی نمیده زندگی ما

چون.. چون حتما از قبل تعیین شده که خدا میدونه

پس عدل خدا زیر سوال میره

شما یک مثال برای من بزنید که خدا در زندگی بشر دخالت کلی بکنه

هر چی هست بر اساس نیروهای انسانی از جمله مثب گرایی هست

شاید لفظ دخالت درست نباشه

میدونید اینجوری که ما به دنیا نگاه میکنیم پس ما یک ماشین هستیم چرا اینده رو اونطور که هست میبینیم

 اینده یعنی من یعنی تو یعنی ما

اینطور محدود نکنیم انسان و خدا رو

من منظورم این نیست که خدا ما رو رها کرده

ولی خدا در زندگی ما نقش ایفا نمیکنه این نظر من بود در مورد خدا تنها مونسم

خدایا یک دعا انقدر فکرهامون منحرف نشده باشه که که مجبور بشیم بگیم

ادمی را در عالم خاکی نمیاید بدست

                                              عالمی دیگر بباید ساخت ...................

اخرین برگ سفر نامه باران این است که زمین چرکین است

ببخشید سرتون رو درد اوردم کامروا باشید و با خدا

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

سلامممممم  به همه دوستای گلم

چند تن از دوستام از من خواستن در مورد طرح جمع اوری بد حجابان نظرم رو بگم منم که

گفتم چشم فردا منم که حرف گوش کن

((عمرن نگم دو هفته ی پیش بهم گفتن))

خوب با اجازه بزرگترا بله

 ببخشید جو گرفت 

اینا فقط نظر شخصی محمد آهنگری((خودم)) گفته باشم

حجاب در اسلام درسته وجود داره حتی به مغنه هم اشاره شده ولی وقتی به متن این

موضوع میریم میبینیم اسلام برای این به حجاب اهمییت زیادی میده

چون حجاب حاله امنیتی برای ما انسانها هست 

 وچون ما انسانها باید

سه چیز رو به خدا بازگردونیم

۱:حق ناس یا حق مردم

۲:حق نفس حق بدنی که به ما داده شده یا حق خودمون نسبت به خودمون

۳:حق الله حق خدا

برای ادای حق نفس حجاب قرار داده شد

که البته نکته جالب اینه که نسبت به  شرایط زمان و مکان عوض میشه

حضرت علی فرمودند اسلام را با زمانه جلو ببرید

یا امام خمینی فتوا دادن یک زن مسلمان اگر به کشور خارجی

فاسدی برود میتواند با حد اقل حجاب یعنی بلیز شلوار و روسری بگردد

  من یک تحقیق کردم که در اروپا هر کسی بچه دار بشه

جایزه نقدی داره به علت کم میلی جنسهای مخالف به هم این نشان دهنده

اینده بینی اسلامه که در کشورهای اسلامی همچین مشکلاتی وجود نداره

به نظر من باید هر فرد خودش تعیین کنه سطح حجایش رو در جامعه تا جایی که به اصل جامعه لطمه نزنه

جامعه مثل یک فنر می مونه تا چه حد میشه نگرش داشت اونطور که دوست داریم در اخر

وقتی قدرت دست تمام میشه  فنر پرتاب میشه و دیگه نمیشه کاریش کرد

ما خودمون این جامعه رو ساختیم نفر به نفر

 پس بیایید اونطور که خودمون میخوایم بسازیمش

 بااین طرح یا طرح های مثل این نزاریم به انسانیت ما خدچه ای وارد بشه

من که حاظر هستم تا اخرین قطره خونم برای این که این رو ثابت کنم ما انسانیم می ایستم

شاید بگید یک قضیه کوچیک رو بزرگ کردم الان دیگه صحبت حجاب زن یا مرد نیست بحث انسانهاست

بحث زور گویی.

 یادتون باشه انسانها  به انداز ه تکلفی که نصبت به انسانیت دارن انسانن

به قول یک نویسنده که اسمش یادم نیست

اون چیزی رو که دوست داری رو بدست بیار تا مجبور نشی او چیزی رو که داری رو دوست داشته باشی

ممنون اگه سوالی داشتید تو قسمت نظرات بنویسید در خدمتم خوشحال میشم

ممنون از کسانی که سوال کردن از کسانی که نظر میدن

امید وارم همیشه با سکوت سعی نکنیم جوابارو بدیم ((میدونم هیچ ربطی به این طرح نداشت ولی خواهش مندم ضایع نکنید فقط  ))

نمیدونم فکر کنم داره این خانوم میگه من باید بگم شما چی باشید((نمیدونم من فرق بین انسان و حیوان رودر انتخاب نمیدونم یا این خانوم  ))

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

عییییید مبارک

سلامی به گرمی شبهای رویایی

سلامی به وسعت عشق بازی ستارگان

امید وارم خوب باشید اول تشکر از تمام کسانی که با نظراتشون وبلاگ منو مورد لطف خودشون قرارمیدن

دوم عید همه مبارک با اینکه گذشته ولی خوب دیگه ماهی رو هر وقت از اب بگیرید تازست

سوم یک تصمیم جدید گرفتم که وب لاگ از حالت غصه ناک بودن بیاد بیرون

از این به بعد این وبلاگ متعلق به همست هر کی هر سوالی در مورد مسایل زیر داشت در خدمتم

۱:فلسفه موارد ((مدرنیته ـ پست مدرن ـ لاییک ـ کمونیسم ـ مارکسیسم))البته در مورد مسال فلسفی روز هم اگه سوالی بود در خدمتم

۲:سیاست((تمام مسایل روز سیاسی ))

هنر فرهنگ خدا دین 

وسوالهای متداول روزانه

دووستان من علامه نیستم پس از انتخاب بهترین سوال  با کمک دوستان دیگر و شما جواب این سوال

رو میتونم بدم پس لطفا کمکم کنید به وب لاگ خودتون کمک کنید

من فقط نظر شخصی رو میدم باقی دوستان در قسمت نظرات میتونن نظر خودشون رو بدن

بعد هم دوست دارم نظرتون رو راجب این طرح بدونم

موفق باشید کامروا و همیشه سر افراز ایام به کامتان

خدا حافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

عکسی آشنا

سلام

ببخشید دیر اپ میکنم اخه دیگه نمیدونم در قالب کلمات

محدودی که انسانهای محدود ساختند چه جوری

یک دنیا حرف دلم رو توش جا بدم

میخوام یک قصه از خودم براتون بگم

یک روز یک مرد میخواست زیر بارون

معنای بارون رو بفهمه که بارون تگرگ شد

خواست معنای تگرگ رو بفهمه که تگرگ برف شد

خواست معنای برف رو بفهمه که برف آب شد

خواست معنای آب رو بفهمه که تو آب یک عکس غریب دید

عکسی عجیب و آشنا

فهمید انقدر دنبال  اطرافش بوده که دیگه اون عکس بوی غربت لحظه های از دست

رفته رو میده

دیگه اون عکس برای چشماش سخت رنگ غربت میداد

و کابوس غریبگی رو به یادش انداخت

گوشهایش صدای قهقهیی ترسناک رو میشنید

صدای خنده ی دنیا بود که برای اخرین بار میشنید

و اخرین بارونی که براش مثل باریدن تیر بود

دیگه نمیتونست به گم شدش فکر کنه

دیگه نمیتونست اون عکس رو بشناسه

منتظر یک کسی زیر اون بارون تیر نشست

که نجاتش بده

از  قهقهی ترسناک از  بارون هولناک

که در اون لحظه عکس رو شناخت

آخرین نجات دهنده اش رو

ایستاد......

دیگه احساس میکرد در اعماق خودش جاری شده

با خیالی به بلندای پرواز

داشت در زمین احساس  پرواز   رو تجربه میکرد 

دیگه خبری از صدای قهقهه ی ترسناک نبود

دیگه باران بند اومده بود

 تلخ ترین کابوسش یعنی زندگی

دوباره بوی تازه ای میداد

کم کم میخواست حرکت کنه

به عکس نگاه میکرد 

عکس به اون لبخند میزد

 کم کم در عین ناباوری

تونست پاهاش رو حرکت بده

احساس میکرد میتونه هر کاری بخواد  بکنه ولی فقط با کمک عکس

رو به جایی که عکس میخواست رو به جایی که خودش میخواست شروع به حرکت کرد..........

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

عشق

 با نگاهی به وسعت دریا                             

 موجها را نظاره میکردم

اه را امتداد میدادم

اشک را پاره پاره میکردم

گریه ام ضربه های باران بود

در رگ موجهای نا ارام

خبر از انتشار طوفان بود

اه می خواستم که برخیزم

غربتم را به آب بسپارم

مثل خورشید خالی از تردید

لانه در هر حباب بگذارم

ناگهان انحنای پروازی 

نقش در چشم آسمانها زد

سایه یک پرنده آبی

نا شکیبانه دل به دریا زد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

باز هم مرگ

.................سلامی به وسعت آسمان ..........................

ببخشید میخوام یک زره باهاتون درد دل کنم

احساس میکنم داغونم

دیگه انگار ثانیه ها مثل شلاق داره میزنه تو گوشم

میخواد بگه دیگه اخرشه

یک صدای مبهمی میگه  ((محمد آهنگری)) چی داری با خودت بیاری

ولی هر چی فکر میکنم میبینم هیچ چیزی ندارم که به دردم بخوره

نمیخوام روضه بخونم نمیخوام شعار بدم

فقط میخوام بگم

بییایم انسان بودن خودمون رو زیر پا نزاریم

 بییایم بوی واقعی گل رو حس کنیم

بییایم دیگران رو اون طوری که هستن بخواهیم

نه اون طوری که خودمون میخواهیم

بییایم همدیگرو دوست داشته باشیم

و در آخر بییایم خودمون باشیم

 روزه گاریست که سودای بتان کارمن است             غم این کار نشاط دل غمگین من است

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط محمد 

..........................خدا..........................

اول سلام.........................این شعر رو خیلی دوست دارم چون از طراوت روح سرچشمه گرفته!!!!!!

عزیزا کاسه چشمم سرایت

                                    میان هر دو چشمم خاک پایت

از آن ترسم که غافل پا نهی باز

                                     نشیند خار مژگانم به پایت 

              


در ساحل تنهایی خود قدم میزدم

ساحل پر پیچ خم زندگی

ناگاه چیزی توجه من را جلب کرد

این که در ساحل دو رد پا وجود دارد

رد پایی زیبا

آن رد پای خدا بود

ولی در شرایط سخت فقط یک رد پا بود

به خدا گلایه کردم

گفتم خدایا تو هم در سختیها من را تنها میگذاشتی

خدا فرمود فرزندم

در جایی که تو فقط یک رد پا میدیدی

من تو را بر دوش گرفته بودم....................

آنگاه فهمیدم که چرا از تنهایی نمردم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

به یاد او...................

این مطلب رو برای پاره تنم مینیویسم که از دست رفت

که با بودنش زندگی برایم معنی شد

و با رفتنش مرگ....

من در این ویرانه منزل گنجها گم کرده ام

                                                       مرغ دل را هم به طوفان بلا گم کرده ام

کاشکی می شد فراموشم چها گم کرده ام

                                                       خویش را گم کرده ام من تا تو را گم کرده ام

درد من دردی یست!!زیرا من دوا گم کرده ام

                                                         من یکی گم کرده ام کاندر جهان همتا نداشت

گر نمیشد کفر می گفتم خدا گم کرده ام

                                                     صد چمن شور و صفا بودم اما دریغ

در زمستان غم و حرمان صفا گم کر ده ام .

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط محمد  |